- آقای هاشمی، جوان معمم ارزنده، را که گرفته بودند شکنجه و کتک فراوان به او وارد ساخته گفتهاند ایشان حامل فتوای آیتالله میلانی دربارهی ترور منصور برای بخارایی و یارانش بوده است. (ص 353)
- آقای هاشمی (معمم و مبارز مبتکر [نشریهی ] مکتب تشیع و مترجم کتاب اسراییل) را به عمومی آوردهاند و سلامت است. ولی شکنجه فوقالعاده و مکرر به او دادهاند تا به پروندهی بخاراییها بچسبانند و تلافی کتاب اسراییل را درآورند. قوزک پایش هنوز معیوب است. (ص 361)
- آقای هاشمی را شکنجههای طولانی و سخت دادهاند. بهانهشان باطنا ترجمهی کتاب اسراییل با مقدمهی تند و محققانهی آن و همچنین قصد چسباندن یک روحانی به پروندهی بخارایی بوده که پس از آن که از آقای انواری مدارک و اقرار گرفتهاند او [هاشمی] را کنار گذاردهاند. با وجود شکنجهی شدید و معیوب نمودن قوزک پا، روحیه فوقالعاده خوب. (ص 367)
از خیلی وقت پیش فکری بودم با مطالبی که ربط مستقیم به موضوع وبلاگ نداره ولی یه جورایی جالبه و بیربط هم نیست، چی کار کنم. میشد یه لینکدونی جداگونه بذاریم ولی اولا خیلی از سایتهای منبع، فیلترن و ثانیا روش نمیشه زیاد توضیح داد و بحث کرد.
فکر کردم یه یاهوگروپ درست کنیم هم این قضیه جور میشه هم یه طرفه نیست و دوستان هم میتونن مطالب جالب رو به اشتراک بذارن. لینکدونی و عکس و همه چی هم که داره.
خلاصه این شد که اینجا رو احداث کردیم. افتخار بدین و عضو شین.
خدا بگم چی کار کنه این آرش خان بهمنی رو که این طوری ما رو گذاشت سر کار. (عشوه خرکی!) از صبح دارم فکر میکنم چه تریپی پیاده کنم برای این بازی یلدا. دربارهی خودم بنویسم؟ دربارهی عالیجناب بنویسم؟ دربارهی رابطهی خودم و عالیجناب (یه چیزی تو مایههای رابطهی کلینتون با مونیکا!) بنویسم؟ دربارهی این وبلاگ بنویسم؟... آخر به این نتیجه رسیدم که یه جورایی همهش!
اول پنچ تا نکتهی تستی از هاشمی:
-
بچهم هم تنهایی اذیتش میکنه هم شلوغی.
- تنها آخوند روی زمینه که انگشتر عقیق نمیندازه.
- یه بار (چند سال قبل از انقلاب) تو رفت و آمدهای بین تهران و کرمان سر راه میره خونهی یکی از آشناها. اون جوری اون طرف تعریف می کنه فقط پنج دقیقه وقت داشته برای رفتن به ترمینال و حرکت اتوبوس. چون خیلی خسته بوده میگیره میخوابه و درست سر پنج دقیقه بلند میشه و راه میافته! (احتمالا تو زندگی قبلیش، تو هند، مرتاض بوده!)
- نکتهی پنجم رو که دربارهی صوت جمیل ایشونه از زبون خودش میگم:
[در زندان] یکی از تفریحهای ما این بود که دور هم مینشستیم و بنا میگذاشتیم که هر کس یکی دو شعر با صدا بخواند. برای بعضی دوستان سخت بود ولی با اصرار، همه را وادار میکردیم... در نظر بگیرید در جمعی آیتالله طالقانی هم تسلیم خواندن اشعار کوچه باغی با صدای بلند شوند یا آیتالله منتظری با آن صدای مخصوص [!] تصنیف بخوانند!... خودم هم صدای خوبی ندارم. یک بار بعد از خواندن من آقای طالقانی گفت "حالا میفهمیم فلسفهی حرمت غنا چیست!"...
1. تو دور اول انتخابات پارسال حداقل پونزده نفر رو از رای دادن به هاشمی پشیمون کردم. تو دور دوم حتی یک نفر رو هم نتونستم به رای دادن به هاشمی راضی کنم!
2. مهمترین اصلی که سعی میکنم (بخصوص از تجربهی انتخابات پارسال به بعد) تو این وبلاگ و جاهای دیگه رعایت کنم اینه که "حکم صادر نکنم". فقط شواهد و قرائن موجود رو ارائه بدم و قضاوت رو بذارم به عهدهی مخاطب. مثلا امسال تو انتخابات به هیچ کس نگفتم به کی رای بده به کی رای نده؛ حتی به بچههای کوچکتری که خیلی ازم حرفشنوی داشتن. گفتم تحلیل من اینه و این اطلاعات رو از این آدمها دارم. البته حقیقت جلوه دادن اون چه به نظر خودم درسته همیشه وسوسهم میکنه، ولی سعی میکنم تسلیم نشم.
آرش پای پست قبلی نوشته:
"راستش نمیتونم دلیل حمایت از هاشمی رو بفهمم... منظورم اونایی هستن که به زور هاشمی رو وارد لیست اصلاح طلبا کردن و الانم همچین با پیروزی هاشمی کلاهشون رو تو آسمون پرت میکنن که انگار با رای آوردن هاشمی مثلا جمهوری اسلامی تغییر ماهیت پیدا کرده. نمیفهمم."
چیزی که من نمیفهمم اینه که چرا همه میخوان دلیل پیروزی "شگفت انگیز" هاشمی رو پیدا کنن! به عبارت دقیقتر من نمیفهمم کجای این پیروزی شگفتانگیزه؟!
مگه پارسال تو دور اول همین هاشمی اول نشد؟ حالا با رقبای خیلی گمنامتر و کمجذابیتتر چرا نباید اول بشه؟
اگه تو دور دوم به احمدینژاد باخت (با فرض درست بودن شمارش آرا) به خاطر دو قطبی بودن انتخابات اون هم در برابر یه چهرهی جدید و یه پوپولیست بینهایت قهار بود.
طبیعیه اون ده میلیونی که پارسال بسیج شده بودن امسال هم انتخابشون هاشمی بوده. اما اون به اصطلاح تودهها که پارسال محو جمال احمدینژاد شدهن، دنبال مواضع جناحی و عقیدتی اون نبودهن که حالا بیان به مصباح و شاگرداش رای بدن! در واقع اصلا روحشون خبر نداشته و نداره از رابطهی مصباح و احمدینژاد. مضاف بر این که احمدینژاد هم دیگه یه چهرهی تازه نیست.
خب معلومه که هاشمی اول میشه! همه هم این رو میدونستن؛ خیلی هم خوب میدونستن و اصرارشون برای جاکردن هاشمی تو لیست هم برای همین بود!
از حسین شریعتمداری که تعجبی نیست ولی از عطریانفر بعیده که بیاد بگه رای به هاشمی رای به اصلاحطلبها بود!
رای به هاشمی نه رای به اصلاحطلبها بود نه به اصولگراها! رایهای هاشمی مستقیما واریز میشه به حساب شخص شخیص خودش، البته نه این که مردم عاشق چشم و ابروش باشن بلکه به خاطر:
1- معروف بودن (رای عوام)
2- خاصیت تعادل دهندگی به خاطر وزن و موقعیت سیاسی (رای خواص)
مدرک اثباتش هم فاصلهی هاشمی با هم بقیهی اصولگراها هم با بقیهی اصلاحطلبها. در واقع این نکتهایه که مثل روز روشنه ولی دوستان علاقهای به دیدنش ندارن!
اما در مورد خوشحال بودنشون برعکس آرش من بهشون حق میدم. به هر حال هاشمی برای همه تنها روزنهست و آخرین سنگر. حالا این که اون بخواد یا بتونه تغییری ایجاد کنه یا نه یه بحث دیگهست ولی همه ـ چه اینوریها، چه اونوریها به غلط یا درست ـ معتقدن اگر احتمال تغییر وجود داشته باشه فقط و فقط به کمک هاشمی خواهد بود و لا غیر!
همهی تلاشها برای "حذف هاشمی" هم (از انتخابات بگیر تا پروندههای بینالمللی که یکییکی علم میشه) به همین دلیل بوده و هست.
تا چه پیش آید! (من که چشمم آب نمی خوره)

