نگارش در تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
تصادفا تو کامنتای یه وبلاگ یه خاطرهی جالب از یه روزنامه نگار پیدا کردم. این جا کپی میکنم باشد موجبات انبساط خاطر عزیزتان فراهم شود:
یک بار مهدی هاشمی رفسنجانی تعریف می کرد : رفته بودم کیش و زمان برگشتن
تصمیم گرفتم برای اهل خانواده هدیه بخرم. کلی جنس انتخاب کردم و زمانی که
آمدم حساب کنم، دیدم فروشنده فاکتور عجیبی جلو ام گذاشت. اعتراض کردم که چرا
این قدر گران؟
گفت: هزینه فروشگاه و اجاره آن خیلی سنگین است. همین پاساژرا می بینید، مال هاشمی رفسنجانی است و پول خون پدرش را بابت اجاره از ما می گیرد.
گفتم مگر این پاساژمال هاشمی رفسنجانی است؟ گفت: بله همهی این پاساژها مال پسر هاشمی است.
مهدی هاشمی می گفت: ازتعجب شاخ درآوردم و با خودم گفتم شاید محسن و یا یاسر این پاساژرا ساخته اند اما زود متوجه شدم طرف کاملا دراشتباه است. برایش توضیح دادم. کمی هم داغ کرده بودم... بعد طرف، یک ساعت در مورد خوبی خانواده هاشمی حرف زد!!
گفت: هزینه فروشگاه و اجاره آن خیلی سنگین است. همین پاساژرا می بینید، مال هاشمی رفسنجانی است و پول خون پدرش را بابت اجاره از ما می گیرد.
گفتم مگر این پاساژمال هاشمی رفسنجانی است؟ گفت: بله همهی این پاساژها مال پسر هاشمی است.
مهدی هاشمی می گفت: ازتعجب شاخ درآوردم و با خودم گفتم شاید محسن و یا یاسر این پاساژرا ساخته اند اما زود متوجه شدم طرف کاملا دراشتباه است. برایش توضیح دادم. کمی هم داغ کرده بودم... بعد طرف، یک ساعت در مورد خوبی خانواده هاشمی حرف زد!!

